مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
303
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سخن بود كه گفتى و اين را از كجا دانستى كه ملك هند ، كتابى نوشته و ملك را سرزنش كرده و به او اين سخنان درشت گفته ؟ آن پسر جواب داد : تو ندانستهاى كه در ميان بنى آدم ، روحانيون هستند كه همه رازهاى پوشيده بدانند ؟ ملك گفت : اى پسر ، راست گفتى . و لكن پادشاه ما را حيلت و تدبيرى هست كه او را از خود دفع تواند كرد و اين بليت از مملكت خويش بازتواند داشت . آن پسر جواب داد : آرى . اگر ملك ، مرا بخواهد ، از من سؤال كند كه با كدام حيلت از كيد خصم خلاص توان شد ، من بقدرت خداى تعالى چيزى را كه نجات ملك در آن باشد ، با وى بازگويم . ملك پرسيد : كيست كه ملك را از اين كار آگاه كند تا او ترا نزد خود خواند ؟ آن پسر جواب داد : من شنيدهام كه در جستجوى خداوندان دانش و بينش است . اگر چنين باشد ، مرا در خواهد يافت و چون من نزد او شوم ، چيزى را كه مصلحت او در آن باشد و بليت را ازو دفع كند ، بوى بشناسانم . اگر چنانچه او در اين كار بزرگ اهمال كند و باز مشغول بزنان شود و من بخواهم كه ناطلبيده نزد او بروم و او را از تدبير كار مملكت آگاه كنم ، او مرا نيز مانند وزراء خويش خواهد كشت و شناساندن من خود را بوى ، سبب هلاك من خواهد شد . آنگاه مردمان ، مرا كمخرد و نادان خواهند دانست و از آن قبيل خواهم بود كه گفتهاند : هركس را علم بيشتر از عقل باشد ، آن عالم از ناخردمندى خويش هلاك شود . پس چون ملك سخن آن پسر بشنيد ، حكمت و فضيلت او بدانست و يقين كرد كه نجات از بهر او و رعيت از آن پسر خواهد بود . در آن هنگام ، ملك به آن پسر سخن اعادت كرد و ازو پرسيد : تو از كجائى و خانهء تو در كجاست ؟ آن پسر جواب داد : از اين ديوار بخانهء ما توان رسيد . ملك ، آن مكان را بذهن سپرده ، پسر را وداع كرده و مسرور بازگشت . چون در خانه بنشست ، خوردنى خواست و زنان از خود دور ساخت . طعام خورده ، شكر خداى تعالى بجا آورد و از حضرت بارى جلت عظمته يارى خواست و از لغزشهاى خود ، طلب آمرزش كرده و توبهء خالص نمود و روزه و